تاریخ خبر: ۲۴ آذر ۱۳۹۴
ریشه در خاکستر… داستان کوتاه

ریشه در خاکستر… داستان کوتاه

ریشه در خاکستر…

هوشنگ جودکی

گل بهار ،زن سوم پیری بود.
زن اول ودوم پیری به علت بداخلاقی وزورگویی اش طلاق گرفته بودند. گل بهاربا زنهای قبلی خیلی فرق داشت. برابرشوهرش کم نمی آورد. پیری که فریاد می زد گل بهار فریادی بلندتر می زد و دادوبیداد راه می انداخت، کم کم پیری پیش این زن سومی کم آورد، حریف زن نشدو زیر بار زورزن رفت.
آن اوایل پیری وگل بهار بچه دار نمی شدند ولی بعد ازسالها انتظار ودعا کردن وزیارت های بی شمار، صاحب یک پسرشدند،اسمش را یداله گذاشتند.
یداله پسری آرام، مودب وسر به زیربود،حتی گاهی وقت ها به مادرش تذکرمی داد که سر پدرش داد نزند و با او مهربان باشد.
گل بهارازهیچ کس ابایی نداشت. خیلی مردانه وبلند بلندحرف می زدویداله را خیلی دوست داشت. همه ی بچه های روستا را دوست داشت واگر پدرومادری به بچه اش تشر می زد، یا بچه اش را کتک می زد، سر و کارش با گل بهار بود وگلبهار دعوایش می کرد.
ما همسایه ها، پسرگلبهاررا یدی صدا می زدیم. یدی بچه ی خوبی بودوباهمه ی ما مهربان بود. پسری لاغر مردنی، با چشم های سیاه گودرفته ، لب های کبود و صورتی زرد و رنجور.
اوایل زمستان بود که توی روستا پخش شد که یدی مریض شده، آن هم مریضی خیلی بدی، همه ی مردم آبادی بعد ازنماز توی مسجد برای یدی دعا می کردندکه مریضی اش خوب شود. یدی را هر ماه به تهران می بردند و بستری می کردند.
تابستان بود،بچه های آبادی همه جمع شده بودیم زیرسایه ی درخت سپیدار نزدیک چشمه یدی هم بود، بیچاره بی نهایت لاغر و زرد شده بود، مثل مرده ای که بعد از هفت سال سر از قبر درآورده باشد، یکی یکی از اومی پرسیدیم:یدی چرا اینقدر رنگت پریده و لاغر شدی؟
:چراموهات می ریزند؟
:چرا چشات گودرفته؟
:چرانیومدی امتحان بدی؟
:چرانمیگی اسم مریضیت چیست؟
وهزاران چرای دیگر
یدی به شوخی می گفت:کوفت .. یدی! مرض یدی! فرصت بدهید یکی یکی جواب بدهم هی پشت سر هم یدی یدی!
همه می خندیدیم. ولی خنده ی یدی با ما فرق داشت خنده ی اوهمراه با درد بود.
یدی برایمان می گفت:مریضی ام خیلی مریضی بدی است،یک روز یواشکی ازمادرم شنیدم که به تاجی خانم می گفت که مرحوم دایی ام هم همین مریضی را داشته و به سه ماه نکشید که مرد.
ما با تعجب وحسی آمیخته با ترس به یدی زل زده بودیم. دهانمان ازترس وتعجب وامانده بود. یدی به درخت سپیدارپیراشاره کرد وادامه داد : مریضی ام مثل ریشه ی این درخت سپیداره هی رشدمی کند و ریشه هایش توی تمام بدنم پخش می شود،ازسرم شروع می شود ومی رود توی تمام بدنم، بعد سرش را به سمت ما می کشاند و طوری که کسی نفهمد یواشکی به ما می گفت: اینو هم ازدکترشنیدم، خیلی یواشکی شنیدم نروید حرف هایم را جایی بگوئید! ما هم با اشاره ی سر قبول می کردیم که رازدارباشیم وبا چشم های وق زده، توی دست و پای نحیف ولاغریدی به دنبال ریشه هایش می گشتیم. من وباقی بچه ها به اوپیشنهاد می دادیم حمام نرود و کم آب بخورد تا ریشه های مریضی اش خشک شود. یدی عاقل تر از ما بودوبه حرف های ما می خندید و خنده اش درانتهای صورت لاغر و زردش محومی شد. خنده ای سرشار از درد و حسرت …
یدی سه ماه بعد، اواسط پائیز مرد . بزرگتر که شدیم فهمیدیم اوسرطان داشته. چه سرطانی؟ هنوزهم نمی دانیم.
بیست سال است که گلبهارعصرپنجشنبه ها یک بسته خرما و یک بطری آب برمی دارد و می رود سر خاک یدی و پیری. بعد از مرگ پسر پدر هم تاب نیاورد و او هم رفت پیش پسر و صدای گریه و زاری گلبهار هر عصر پنجشنبه توی روستا می پیچد.

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

5 (6) 6 (7)