تاریخ خبر: ۲۴ آذر ۱۳۹۴

لبخند سیب ها

لبخند سیب ها

فاطمه بیرانوند

 

هر روز تقویم را ورق می زنی
و زمستان را بیدار می کنی
انگار
جهان رودخانه ای است
که در خواب گنجشکی پیر به پایان می رسد
کم کم همه چیز شبیه تو می شود
آشپزخانه
چرخ خیاطی
قالیچه های دست بافت
اما من فصل ها را قدم می زنم
بهار را به روسری ات وصله می کنم
و به پرندگانی فکر می کنم
که به قشلاق لبخند مادرانه ات کوچ کرده اند
به این که اسفند را به کلاغ ها بدهم
واردیبهشت را به گنجشک ها
هنوزلبخند می زنند
گل های چادر نمازت
به آب
به ماه
و تو سی و سه بار بزرگ می شوی
مثل آفتاب
حالا
همین که صبح از قطار پیاده شود
بهشت بیرون می زند
ازسجاده ات
من بیست سالگی ام را به آئینه گره می زنم
و خورشید برایت غزل می گوید
باید نماز بخوانیم
من و ماه
در روز رستگاری باران
شاید بهشت بند کفش هایش را باز کند
تو ماه را به سجاده ات سنجاق کنی
و سیب ها لبخند بزنند.

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

5 (6) 6 (06)

یک دیدگاه