تاریخ خبر: ۲۹ دی ۱۳۹۴

همرهی کن هوسم را گه آراییت

همرهی کن هوسم را گه گل آرائیت

حمید ایزد پناه

حمید ایزد پناه

نازک اشک به چشمان توچون دریاییست
موج خیز نگه مردمک شیداییست
اشک نازیست که برچشمه هستی گذرد
غمنسیمش به نوای دل ما غوغاییست
ره غباری که بگاه گذرت ماند به راه
نقشبندش چو بره مانده زدل دیباییست
دلنوازی کن وچون برگ خزانش مفکن
دل ما را، که تواش سر و سهی بالاییست
خفته در بسترگلها، گل گل پرورما
چشم نرگس نگهش را به چمن دلجاییست
دیده را ناز شب افروز نگاهش خوش باد
که شباویز سرودش شب خوش فرداییست
ای به خوش نقش دل انگیز و خیال آسوده
همرهی کن هوسم را، گه گل آراییست
گفت برباغ خیالش نتوان کرد گذر
کاش دانست به کویش دل ما را جاییست
دولت عشق به مهرت ره پرواز نمود
ره نمایم، که به پرواز« صفا» را راییست.
—————————-

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

شعر قلم 5 (7)

یک دیدگاه