تاریخ خبر: ۲۵ بهم ۱۳۹۴
جذر و مد های اوایل حکومت قاجار از نگاه عبداله مستوفی «مولف شرح زندگانی من»بخش دوم( تهران پایتخت ایران می شود)

جذر و مد های اوایل حکومت قاجار از نگاه عبداله مستوفی «مولف شرح زندگانی من»بخش دوم( تهران پایتخت ایران می شود)

جذر و مد های اوایل حکومت قاجار از نگاه عبداله مستوفی

«مولف شرح زندگانی من»بخش دوم( تهران پایتخت ایران می شود)

استاد کاظمی

بقلم استاد ایرج کاظمی

آغا محمدخان درسال ۱۲۰۰ هجری قمری درتهران تاجگذاری کرد ودرهمین سال هم تهران پایتخت شد وچون فرزندی نداشت بابا خان پسرحسینعلی خان جهانوررا به ولیعهدی برگزید که همین بابا خان  پس ازوی به نام فتحعلی شاه تاج شاهی برسرنهاد وبه قول مورخین فرصت طلب وچاپلوسِ قاجار(خاقان مغفور) لقب گرفت که البته پس ازمرگ واژه مغفور به او اضافه شد وگرنه درزمان حیات همان خاقان لقب داشت.
واما فلسفه پایتخت شدن تهران
که الان ۲۳۷ سال ازآن می گذرد نزدیکی آن به بلوکات حاصلخیزوقرب جوارآن به مسکن ایل افشار، ساوجبلاغ و غرب ورامین که هواخواهان او بودند وهمچنین نزدیکی اش به استرآباد گرگان ومازندران که درحقیقت ستاد نیروی او بودند، بوده است و جز این منطق ظاهرا مورد دیگری وجود ندارد….
وی علاقه چندانی به باقی گذاشتن نام خود ازراه ابنیه عالیه نشان نداد. چیزی که نادر هم نشان نداد جزکلات نادری درمشهد خراسان که آنهم چیز دندان گیری نبود. منتهی کریم خان تا حدودی چرا. بازارومسجد وحمام وکیل وچند کارعمرانی درشیراز و همینطورخلوت  کریمخانی درتهران ازکارهای عمرانی اوست. آغا محمد خان به شدت کینه ای بود و بی شک بیماری سادیسم یا مازوخیسم درطبع او فطری بود وعوامل محیطی وشرایط دوران نوجوانی و جوانی و مقطوع النسل کردنش هم به امر کریمخان مزید برعلت بود.
آوردن استخوان های کریم خان زند ازشیرازبه تهران و دفن آن  درمحلی که مستخدمین او در موقع سلام با کفش به آنجا بایستند نیز نتیجه همین افکار بود. ساختن تالارتخت مرمر، این بنای بی دروپیکر، آنهم درتهران که پنج  شش ماه ازسال این قماش بنا ازسردی هوا قابل سکونت نیست واگرمطابق با واقع باشد کندن تالارتخت کریم خان وحمل آنها ازشیراز به تهران وکارگذاشتن آن درتالارتخت مرمرهم نتیجه دیگر دیوانگی های انتقام جویانه و زاده همان افکار زمان اسارت واستبداد رای است.
«داستانی درمسیر همین سفاکی و خونریزی»
به نام آبگوشت افشاری
می گویند دروقتی که آغا محمد خان دریکی ازمسافرت های جنگی خود بود از طرف یکی ازخان های ترکستان برای رساندن جواب نامه ای سفیری به دربارایران آمد.
معلوم است این سفارت کاملا تشریفاتی است وسفیر جز نطق رسمی درروز بارحضوروتسلیم جواب نامه واستماع نطق جوابیه شاه ظاهرا کار دیگری ندارد. اعیان کشورمدتی سفیر را معطل کردند. تا شاه برسد ولی شاه نیامد، از طرف دیگر سفیر هم بی تابی می کرد ومی گفت: مرا به محلی که شاه هست بفرستید زیرا تاخیر من موجب نگرانی است و در مراجعت ازمن مواخذه خواهد شد. رجال درباری فرستادن سفیررا هم به اردوگاه شاه خلاف مصلحت می دانستند . بالاخره بعد ازمشاوره قرار گذاشتند خواهرشاه درتالارسلطنتی پشت پرده بنشیند وسفیر را بپذیرد ونطق او را بشنود ونامه او را به توسط خواجه سرا دریافت کند وجواب نطق را یکی از ملازمان درباری ازقول خانم بدهد وسفیر مرخص شود.
همین کاررا کردند و اما مطلب بیخ پیدا کرد چرا که یکی ازروسای ایل افشار که نام او نصراله خان بود ولی به اوزهر مارخان می گفتند آن هم به علت ترشرویی و پرخاش جویی وعدم سلوک ومردمداری، درخلال این برنامه در محل نبود وبرای سرکشی به کارهای ایلیاتی خود به منطقه ساوجبلاغ دوازده فرسنگی مغرب تهران که محل سکونت ایل اوبود رفته و درشهرحاضر نبود. وقتی مراجعت کرد و ازقضیه خبردار شد، یا واقعا از روی تعصب این کار را منافی عصمت می پنداشت یا برای اینکه بدون مشورت با او این امر صورت گرفته خود را به نفهمی زد ودرمشاجره با اعیان دولت وکارکنان تشریفاتی بی مزگی بسیار نمود. وی یک روز برای اعتراض به این عمل به نظر خودش زشت و دور ازشئون سلطنتی، شلاق خود را به کمرزده درب اندرون شاه رفت که وارد اندرون شود و خواهر شاه را به جبران این عمل شلاق بزند! خواجه سراها به هرترتیبی بود او را رد کرده وخواهر شاه را از کتک  خوردن نجات دادند.
آغا محمدخان که ازسفر برگشت دراولین ملاقات با خانم (خواهرش) ازواقعه مستحضر شد، فورا بیرون آمد وامرداد  زهر مار خان را بیاورند و به دست دژخیم در دیگ بجوشانند. همه می دانستند که نادانی و تعصب و افراط در دولتخواهی ، زهر مار خان را به این جسارت وا داشته و بنابراین قابل ترحم است ، از طرف دیگر برای چند هزارنفر از ایل افشار که در ده دوازده فرسخی تهران هستند و ممکن است بر اثراین اقدام به شورش وبی نظمی قیام کنند چه باید کرد؟ ولی استبداد رای شاه هم که هیچ شفاعتی را نمی پذیرفت وخیلی اتفاق هم می افتاد که شفاعت کننده را نیز به همان مجازات مجرم محکوم می کرد در کار بود و هیچکس نمی خواست در این موضع حرفی بزند. در هر حال دژخیمان درحیاط جلویی عمارت اقامتگاه سلطنتی مشغول مقدمات اجرای حکمند وگرما گرم دیگ را جوش می آورند. زهرمارخان را هم آورده. جبه و لباس روی او را کنده با پیراهن و شلوار درگوشه ای وا داشته،  فراشانی هم برای نظارت اجرای حکم ایستاده اند. یکی ازرجال درباری ازوجنات شاه احساس کرد که خودش هم ازاین حکم سخت پشیمان و یا ازشورش ایل افشار نگرانست و برای بخشش برخلاف عادت خود پی شفاعت کننده می گردد. طرف همینکه مطلب را فهمید جلوآمد وعرض کرد  قبله عالم به سلامت باشد. برخود شاه هم پوشیده نیست که زهرمارخان دراین جسارت عظیم قصد توهین به خواهرشاه را نداشته. به عقیده خود از راه دولتخواهی وتعصب درشاه پرستی، این گناه ابلهانه را مرتکب شده است. جای آن است که براین احمق رحمت آورند و او را تصدق فرمایند. همین که شاه درمقابل این شفاعت به عادت خود انکاری نکرد، مابقی رجال هم به جرات آمدند وهریک چیزی برنفع محکوم به عرض رسانیدند و بالاخره شاه با چند تا فحش به زهرمارخان او را عفو کرد.
ابتدا دراطاق وبعد درراهرو و آخر الامر درحیاط صدای «عفوکردند»، «تصدق فرمودند»، بلند شد و به گوش فراشباشی رسید و او هم در نوبت خود با صدای بلند شنیده ها را تکرار کرد و این درست درمواقعی بود که دیگ به جوش آمده بود ودژخیم ها به یخه محکوم چسبیده بودند و او را نزدیک می آورند که اگریک لحظه خبرعفو شاه دیرتر به پای دیگ می رسید آبگوشت افشاری پخته شده بود.
ازصدای عفوفرمودند فراشباشی، دژخیم ها دست ازگریبان محکوم بر داشتند ولی با کمال تعجب دیدند زهر مارخان با عجله به سمت نردبانی که کناردیگ گذاشته اند می دود. جلوی او را گرفتند وگفتند: مگر نشنیدید که شاه شمارا بخشیده است؟
گفت: چرا ، اما زهرمارخان از لب دیگ برنمی گردد ودژخیمان را عقب می راند ومی خواست از نردبان بالا رود وخود را دردیگ بیاندازد.
البته دژخیم ها مخالفت می کردند ومدتی این کشمکش درکار بود تا بالاخره به امر فراشباشی دیگ آب جوش را سرنگون نمودند و وسیله انتحار خان افشار را از بین بردند.
جمله زهرمار خان از لب دیگ بر نمی گردد . تبدیل به مثل سایری شده بود وامروز هم درنظائر آن بکار می رود. این امر قصه وافسانه نیست بلکه یک حقیقت است که همگان برآن صحه گذاشته اند.
داستان کشته شدن آغا محمد خان قاجار
ز فردا ندارد خرد آگهی
که از دهخدا ده شود کی تهی
اگر بخردی دل به گیتی مبند
که نامت به گیتی بماند، بلند
چه سودی ز ایوان گوهرنگار
چه سودی زدرگاه و دربار و بار
نماند بتو جاودان این دیار
که ما درگذاریم واو برگزار
زندگی آغا محمد خان بیشتر به افسانه وافسون شبیه است. دوران نوجوانی وجوانیش با سختی ها ومشقات ونظارت وسخت گیری های کریم خان زند گذشت و با مرگ کریم خان جنگ ونبردهای سراسر نشیب و فراز تا سرکوب مدعیان و به ویژه لطفعلی خان زند که بزرگترین مانع وسد راه حکومتی اش بود و سرانجام آن صحنه های دلخراش وسرشار از نامردی وسفاکی که جوان دلاور زند را به بدترین شیوه و دلخراش ترین شکل انتقام جویی از سر راه برداشت که حکایتی است  بس تلخ و ناگوار.
کریم خان زند ازهمان دوران نوجوانی آغا محمد خان که پس از کشته شدن پدرش محمد حسن خان تحت نظراو بود، وی را سمبل فتنه وشقاوت وخونریزی می دانست ودرست هم تشخیص داده بود.
آغا محمد خان از وقتی پدرش کشته شد خود را شخص چهارم ازسلسله سلطنت می پنداشت. برادر و پدرخود را پادشاه ونادرشاه وکریم خان را غاصب فرض می کرد و اولاد نادرشاه را مانند اولاد غاصب می شناخت وبا آنها عداوت می ورزید.
آغامحمد خان ازاشتغال به زن و فرزند وداشتن یک خانواده و کانونی که عواطف ومهربانی را به اومنتقل کند محروم بود و از رابطه با اعیان محلی هم خودداری می کرد وهمواره اوقات خود را به تخیل وتفکر برای نیل به سلطنت صرف می نمود ونقشه کار را درعالم خیال می کشید. اشتغال به خواندن ونوشتن را که بهترین سرگرمی های ایام بیکاری وانزوا وموجب تصفیه خاطروتزکیه خلق ونجیب ترین مشغولیات است  ازخان قجری که جزسواری وجنگ ازپدرانش نیاموخته نباید توقع داشت.
آغا محمد خان به قدری ازاین کار به دوربود که درزمان سلطنتش میرزاها ونویسنده ها را به تحقیروتعبیر« فرنی خور» خوانده است. حال این تعبیر و تفسیر درذهن او از چه چیزی ملهم بوده است اصلی است که اساس آن معلوم نیست.
ای کاش جامعه شناسان آشنا به معرفت النفس همت می کردند واین مشکل را حل می کردند که یک فرد آنچنانی یعنی محروم ازحق طبیعی درقالب یک انسان ناقص ازنظر واقعی و عقلانی چطورمی شود برگروه هایی ازمردم که هیچ اشکالی ازنظرروحی وجسمی و…نداشته وقدرت ومکنت واعتبارداشته وبالاخره واجد بسیاری جهات هستند، حکومت می کند،آنان مقهور چنین آدمی می شوند، در رکاب او می جنگند، جان خود را به خطر می اندازند،  برخی ها هم درجنگ های به نفع اوجان می بازند وکشته می شوند و دیگران  ویاران آنها هم اینها را می بینند.
دروجود این فرد چه جاذبه ونیروی خارق العاده ای بوده که دیگران را تحت تاثیر قرار می داده ودرمقابل یک فرد به ظاهر ناقص وفاقد جهات مردانگی مطیع ومنقاد وگوش به فرمان  می شوند. عجیب است که این آدم ازمهربانی وعاطفه و مردم داری وسلوک هم چیزی بارش نبوده یا اگرهم بوده بروز نمی داده. چرا بروزنمی داده؟ اینهم از عجایب خلقت آفریدگار بی همتاست که می خواهد به انسان های سالم وعاقل و به ظاهر فهمیده و منظم نشان دهد که می تواند یک همچون آدمی یعنی آغا محمد خان را خلق کند که برآنهایی که این همه ادعا داند ریاست و امارت کند ونفس کسی هم بالا نیاید که نسل امروز یعنی ماها بعد از دو قرن مات و متحیر که این حکمت از کجا ناشی بوده است.
و اما، برگردیم سراصل مطلب وداستان کشته شدنش که این بازخود درس عبرتی است در نوع خود بی نظیر.
آغا محمد خان  دراوایل امریکبار نیرویی به گرجستان برد وبه عادت خود در انتقام جویی بیداد کرده و ازقتل ونهب وغارت هیچ فرو گزارننمود. ولی مثل مسافرت خراسان کار لازمتری  استیلای تام و تمام او را نیمه تمام گذاشت. گرجی ها که تا این وقت درخفا با روس ها بند و بست می کردند به واسطه سفاکی وانتقام جویی آغا محمد خان هوا خواهی خود را نسبت به آنها آشکارترکردند، به طوری که مسافرت جنگی دیگری به این حدود از لوازم بشمار می آمد ویکدفعه با نیروی کافی به سمت قفقاز عزیمت نمود و در این رفتن و عزیمت بود که با همه عاقبت نگری، حساب درست درزندگی وسیاست وامارت کردن ومواظب همه چیز بودن، براثر یک اشتباه درقلعه معروف شوشی کشته شد وبه زندگی سراسرماجراجویانه او دست طبیعت که باز هم این آئینه عبرتی است ازآستین غیب بیرون آمد و درقالب وهیئت دوتن نوکر ازجان گذشته به حیات اوخاتمه داد. مورخین درسبب قتل آغا محمدخان تا حدودی کوتاه آمده و چون نویسندگان ووقایع نگاران دوران قاجار می خواستند به مرکز قدرت نزدیک و از ناحیه آنان مشکلی پیدا نکنند، حقایق را وارونه جلوه داده و بسیاری درزمان فتحعلی شاه و محمد شاه وناصرالدین شاه وبقیه وی را شاه شهید لقب داده بودند. این لقب بعد ها به ناصرالدین شاه هم برگشت وپس ازکشته شدنش به دست میرزا رضا کرمانی عنوان شهید برپیشانی اوحک شد واما اصل داستان وروایتی  که به حقیقت نزدیک است.
درایام محاصره مناطقی ازگرجستان به وسیله نیروهای آغا محمد خان در محلی که به نام شوشا و قلعه آن به اسم شوشی معروف بود، آغا محمدخان درحال تمهید مقدمات حمله به مرکز گرجستان بود و می خواست آنجا را هم به قلمرو حکمرانی خود اضافه کند. شبی که آغا محمد خان در چادرمخصوص خود درحال استراحت بود مقداری خربزه نوباوه یا نوبرانه برای او آورده بودند. این خربزه ها تحویل آبدارخانه داده شده بود. متنهی وی دستور داد یک دانه آنرا برای خوردن بیاورند. وقتی خربزه آورده شد. مقداری ازآن را صرف کرد وآنچه که باقی مانده بود را برای فردای آن شب و بردن به سرسفره نهار معین کرد. ظاهرا دو نفر ازنوکرهای مخصوص به این خیال که خربزه ها پس داده شده را دیگر نباید به سر سفره خان بر گردانند آنها را می خورند .. فردا که آغا محمد خان مطالبه همان خربزه باقیمانده را می کند آبدار باشی می گوید نوکرها به خیال اینکه پس مانده بوده اند آن مقدار خربزه را خورده اند.
وی به همین جرم امر به کشتن آن دو می دهد، منتهی چون شب جمعه بوده است کشتن آنها را به فردا موکول می کند. حکمی که هرگز برگشت نداشته وشفاعتی هم پشت آن قرار نمی گرفته. آبدارباشی که خودش هم در مظان اتهام بوده با آن دونفر نوکرکه دیگرامیدی به زندگی نداشتند می نشینند ومی گویند: مرگ وکشته شدن ما به دست این سفاک حتمی است. پس بگذارما اورا بکشیم .
آنان شبانه به چادر مخصوص او وارد وبا ضربات کارد وشمشیر در شرایطی که درخواب بوده نفس او را قطع و هزاران نفر را از مظالم وسفاکی های وخونریزی هایش نجات می دهند. هرچند بعد ها این دو نفر درحال فرارو با خورجینی که پر از لیره و زیرمتکای زیرسر آغا محمد خان در استتار بوده دستگیر و گردن زده می شوند.
داستانی از شبی که آغا محمد خان کشته می شود
یکی ازمشاوران وافراد طرف اعتماد آغامحمد خان به نام میرزا اسماعیل مستوفی نقل می کند آغا محمدخان هرروزصبح سحر ازخواب بیدار می شد وسحرخیزی او معروف بود. آن شب که حادثه قتل اواتفاق افتاد، خلاف همیشه تا نزدیکی های سرزدن آفتاب از وی خبری نیست. چند تن ازرجال و نزدیکان جراتی کرده وارد چادرشدند وبا جسد بی جان او مواجه شدند. به جهت اینکه انقلاب وشورشی  پیش نیاید و داستان « شاه مرد» که حدیثی است خاص موجب بلوا نشود … صدای  قضیه را درنیاوردند.
میرزا اسمعیل می گوید: درحالی که نگران وآشفته کنارچادر ایستاده بودم که باید چکارکنیم وسرانجام چه خواهد شد؟! کتابخوان همیشگی شاه را دیدم که دم درچادربا حالتی مضطرب ایستاده ومات ومتحیرنمی داند چکارکند.
ازاوپرسیدم تودیشب با آغا محمد خان بودی ومثل هرشب برایش کتاب می خواندی بعد ازتوچه اتفاقی افتاده است. کتابخوان که معلوم شد دل پری ازآغا محمد خان داشته بلافاصله این شعر را می خواند.
بدتر ازشمر و یزید
سرنحست که برید
کتابخوان می گوید: دیشب کارمن با این پدرسوخته (منظورش آغا محمد خان است ) به جای عجیبی منجر شد. سالهاست من کتابخوان این مردک بوده ام. رسم ما این بود که هر شب کتاب را که سربخاری گذاشته بود بر می داشتم وپهلوی رختخواب می نشستم. اینقدر می خواندم تا شاه لحاف را که تا زیرچانه برروی خود کشیده بود برروی دماغ بکشد. این علامت مرخصی من بود. بر می خواستم کتاب را درجای خود می گذاشتم وخارج می شدم. دیشب شاه مرا دیرمرخص کرد ومن خیلی خسته بودم به طوری که اواخر کاردیگر چشمم کار نمی کرد، به هرصورت دماغ شاه زیر لحاف رفت و من برخاستم وکتاب را سربخاری گذاشتم که از در بیرون بروم شاه گفت: پدرسوخته جای کتاب آنجاست؟
من نخواستم محاجه یا دفاع کنم و بگویم جای همیشگی روی سر بخاری بوده. کتاب را برداشتم درطاقچه ای که پهلوی بخاری بود، گذاشتم.
باز گفت: مردک پدرسوخته  جای کتاب آنجاست؟
پیش خودم فکر کردم دراطاق یک طاقچه بیشتر که نیست، کتاب را دوباره آنجا می گذارم وجانم خلاص می شود. همین کار را کردم، باز گفت: پدرسوخته فلان فلان شده جای کتاب آنجاست؟
من دیگر ازفرط خستگی حال خود را نمی فهمیدم و آن لحظه اصلا نفهمیدم که طرف من کیست چراکه یکدفعه گفتم: مردک پدرسوخته فلان فلان شده پس جای کتاب کجاست؟ …
که یک دفعه ازجای خود برخاست ومیان رختخواب نشست. این وقت بود که متوجه شدم چه غلطی کرده و با دست خود گورخود را کنده ام. روی این اصل بلافاصله خودم را روی پاهایش انداختم گفتم: قربان من خواب بودم، نفهمیدم چه برزبانم گذشته مرا تصدق کنید.
شاه گفت: بر خیز.
اطاعت کردم سرپا جلویش ایستادم، گفت: ببین دراطاق های مجاورت کسی هست؟
رفتم دیدم در هریک ازاطاق ها یک دو نفر خوابیده اند. برگشتم گفتم: دو نفر دراطاق در خوابند. گفت: دوچیز میان جانت رسیده یکی اینکه حق به جانب تو بود چرا که من بیهوده به تو اعتراض کردم و دیگر اینکه بیدار نبودند سربازانی که حرف های ترا شنیده باشند. حالا  بتو می گویم. هروقت کسی ازآنچه میان ما گذشته است خبردار شود آخر عمر توست، برو بخواب.
ولی من کجا خواب به چشمم می رفت. از همان وقت تا الان منتظربودم که ازعفو خود پشیمان شده ومرا لای دست گذشتگان و مردگانم بفرستد که خدا نخواست و این گونه شد  وظاهرا جای ما هم با هم عوض شد.
توضیح:
درارتباط با شکل و شیوه ونحوه کشته شدن آغا محمد خان چند تن ازمحققان تاریخ قاجار نظیر دکتر شیخ الاسلامی، در چندین مقاله ویادداشت در مجله راهنمای کتاب، علی جواهر کلام درمجله ترقی، مرحوم لطف اله ترقی مدیرهمین مجله درمجله متعلق به خودش، باستانی پاریزی در مجله دانشکده ادبیات. مرحوم سعید نفیسی درسپید وسیاه و سرانجام مرحوم عبداله مستوفی درکتاب تاریخ اجتماعی واداری قاجار مطالبی دارد که از همه نوشته ها ونقل قول های یاد شده به حقیقت نزدیکتر است.

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

IMG17584489 image_13940821480984 139301281007414032546494 82136868-70842102

یک دیدگاه