تاریخ خبر: ۲۳ شهر ۱۳۹۵
دکترمحمد معین، معین فرهنگ و ادب پارسی و رئیس لغتنامه دهخدا

دکترمحمد معین، معین فرهنگ و ادب پارسی و رئیس لغتنامه دهخدا

دکترمحمد معین، معین فرهنگ و ادب پارسی و رئیس لغتنامه دهخدا

هرکس گذرش به آستانه اشرفیه بیافتد، اگراندک آشنایی وسلوک فرهنگی را درذات خود داشته باشد،سری به مزاریا آرامگاه دکترمحمد معین خواهد زد وفاتحه ای از بن جان وسویدای رحمت درون به روح پاک و اندیشه تابناک وی خواهد فرستاد. آستانه اشرفیه درحقیقت مزار امامزاده جلال الدین اشرف که بنا بربرخی اقوال برادرامام رضا(ع) است درآنجا واقع شده و منطقه ای است بین رشت ولاهیجان . زیارتگاه مردم شمال ایران است. پس ازدرگذشت دکتر معین به اعتباریمن امامزاده پیکراستاد درآنجا دفن شد.
تصویری از لحظات به کلاس آمدن دکتر معین(۱)
کوته بالا بود وبی لبخند. سریع می آمد با قدمهای ریزومحکم وکتابی چند به همراه پشت کرسی استادی که می نشست توپنداری که وطواط بود (۲) سربه زیرمی انداخت. کتابی را می گشود و به ناشناسی می گفت بخوانند …. تازه دلهره آغاز می شد. آنکس که جرات کند وبخواند . چند بچه درس خوان ردیف اول داشتیم. آنها که مسابقه جلب نظرمی دادند. یکی می خواند . به زحمت یک مصرع یا یک جمله که باران هزار و یک ایراد صرفی و نحوی و تلفظی بر سرش می بارید . او ابرو در هم کشیده سر به زیر افکنده کلمه ها را پس و پیش می کرد . ریشه پهلوی و دورتر را روی تخته می نوشت . شان نزول برخی از کلمات را بیان می دانست ودراین سوال و اندیشه بود که اینها را ازکجا می دادند؟ وحال که او می داند. دانستن به چه کار می آید؟ گاهی که سربرمی داشت درپی زمزمه ای در کلاس گرد گورستان می پراکندند. آن کوچک اندام نگاهی تیزتر ازخنده تیغ دربرق آفتاب داشت. متن می خواندیم از قدیمترین شعروقدیمترین نثر و درسربه این اندیشه که پانویس های متعدد شاهنامه ابومنصوری ما را به چه کارآید؟وآن نثر صافی ودرشت ترازریگ آموی چرا باید که پای خنگ راهوارجوانی مارا رنجه کند. (۳)
روزی این معنی را به هزاراحتیاط با او درمیان نهادیم گفت: این زبان که امروز به آن سخن می گویید ازشگفتی های روزگار است . زبانی که هزارسال باقی مانده باشد، حکایت ازاصالت و جاودانگی دارد. کلمه ها درزبان ما به جا مانده اند وارزش هایشان را حفظ کرده اند. باید اینها را بشناسید تا با مردم بتوانید حرف بزنید . به دشواری باورمان می آمد چرا که شنیده بودیم « معین مردی اهل لغت و خشک و متقید است.
خوب شعر نمی گوید وشعرهایی که می خواند«حال » ندارد.» سال اول دانشکده ادبیات بودیم . و اما سال دوم شیوه نگارش بود وبازهم تحلیل متن . حال تک و توکی را می شناخت . ظاهرا آنها که از او نمره خوب گرفته بودند . بدر الزمان قریب، مهرداد بهار، حمید محامدی و محترم مردی بلند بالا وخوش سیما از مردم کردستان با موهای جوگندمی همکلاس ما وصاحب کلی مطالعه در ادبیات عرب اگر غلط نکنم فیاض نام. اینها هیچکدام شاگرد درس خوان نبودند. ردیف اول هم نمی نشستند اما می دانستند واودانستن را دوست می داشت. یاران مسابقه ای داشتند برای آنکه یک «آفرین » به کسر فاء ازاوجایزه بگیرند. وقتی آفرین می گفت گل از گل آفرین گیرنده می شکفت . یک دفعه من تقلب کردم و آفرین بدر الزمان قریب را دزدیدم سه ماه با من قهر بود. معین گفت صفتی در این بیت هست پیدایش کنند
باز ا که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله و اکبر است
کلاس درماند. قریب آهسته گفت منظوردروازه الله اکبر شیراز است و مطمئن نبود. من ریسک کردم و آفرین گرفتم، حافظ شناسی معین کم نظیر بود . من چهره او را در هنگام تحلیل حافظ شناختم که حافظ شیرین سخن او به یقین جامع ترین تحقیقی است که درباره حافظ و عصر او آغاز شد و به پایان نرسید . او گفت کار من نبود . کار یک تن نیست . شاعری که در امتداد قرون زیسته است و باید که فرزندان هر زمان به تناسب اداراک خویش از خرمن پر برکتش خوشه چینی کنند . در همین روزها و اوضاع و احوال کلاس سیدی عمامه به سر را با خود به کلاس می آورد و درردیف اول می نشست و هرجا که کلاس درمی ماند . او رو به همراهش می گفت شما بفرمایید آقای شهیدی سید جوان بود و در ادب عرب بی مانند . ما را عقده ای کرده بود . نخاله های کلاس می گفتند ، برای خودش پا منبری خوان می آورد . تحملش می کردیم . دختر های کلاس گاهی سر به سرش می گذاشتند و او دوره دکتری را تمام کرده بود معین ورزشش می داد ، ورزش معلمی ، می گفتند مجتهد جامع الشرایط است از نجف و این همه دانستن با آن سن کم غصه آور بود برای نادان ها . عصر ها کلاس داشتم. ساعت ۴ بعد ازظهر اوایل پائیز بود که رسیدیم به این مطلب
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
ومجلس گرم شد با این فکر که آیا باید اسرار را هویدا کرد؟ معین گفت آقای شهیدی شما بفرمائید سید دانشور بیان مضمون کرده، بیشتر در مایه های عرفانی. ظاهرا راضی نشد و گفت درباره یار و دار و سر بلندی دار و آنگاه این گونه: پوشیده کاری و پنهان داشتن کار ترس است . مرد با جرات زاییده می شود و فرقش با موش در همین است . وسوسه ترس را فراموش کنید بی سردار . از این همه جرات سر بلند خواهد بود.
دکتر معین جانشین دهخدا می شود
جانشین دهخدا شدن برایمان چندان شگفت آور نبود چرا که این سالهای آخرعمردهخدا به همراهی این مرد آزاده گذاشته بود وقتی معلوم شد نیما « نیما یوشیج ، علی اسفندیاری پدرشعر نو » او را وصی خود کرده است حیرت کردیم . مگر این معین خشک و بی ذوق نبود که صاحبان ذوق به شعر نشناسی ملامتش می کردند؟ پس چطوری آن پیر یوش ندیده و نشناخته او را به کشتیبانی آن دریای مواج شعر بر گزیده بود ؟ پیرمرد رند بود و آدم شناس . به صرف امانت صرف شعرش . این پا پوش فرح انگیز وحزم دوخت شعر کهن را آسان به دست هر کس نمی سپرد.
یک پرده دیگر
سالی چند بود که ندیده بودمش. رفتم در این باره بپرسم . به اقتضای حرفه در سازمان لغت نامه کار می کرد گرمای تابستان بود . یک پنکه جنرال الکترونیک سیاه مال اتاق ماشین نویس های زمان وزارت دارایی مرحوم پدر اتاقش را خنک می کرد . کتش را کنده دست به پیشانی داشت که وادار شدم سلامی ترسان که لبخندی پاسخش بود . به اسم صدایم کرد. بعد از شش سال عجب کرده ، چرا که از ردیف ریب و بهار و محامدی نبودم . نشستم و چای بود و پرسش از حال من . گفتم گرفتار روزنامه ام با همه عوارض آن . بعد سوال کرد که این سپیده که در مجله تهران مصور داستان یک مرد سه چهره را می نویسد کیست؟ مثل وقتی بود که سر کلاس می پرسید . ترسیدم و دروغ نتوانستم گفت . تعجب کرد و بعد تحسین و مرا غرق شادی که قصه را با حوصله می خواند . شاید یکی از علل ماندن من در کار قصه همین محبت معلمانه او بود که ما دیر فهمیدیم فقط یک محبت است.(۵)
ازنیما پرسیدم گره غمگینی برپیشانی اش افتاد ازبزن بکوب های میان مرده ریگ خواران و اینکه او در این میان به حکم شرع واخلاق مقید است به من گفت. این شعرهای عربی نیما و مدایح اودرباره ائمه اطهارکارجالب نیماست ودرآخرحرف هایش گفت. بزرگترین افسوس من این است که هرگز نیما را ندیده ام
غم لغت نامه
سالی بعد از آن به من تلفن زد . دلتنگ و غصه دار . در کار فرهنگ بزرگ ابتدا اخلال می کردند گرفتاری تقلیل بودجه داشت . گرم و آتشین گفت: برای رقاص خانه ها پول می دهند و برای لغت نامه جنغولک در می آورند . یک کاری بکنید . شما شاگرد من بودید و من شاگرد دهخدا من به شیفته ( سردبیر مجله تهران مصور) گفتم همان هفته روی جلد تهران مصور را به لغت نامه اختصاص دادیم . شیفته مقاله موثری نوشت . مقاله را با عجله برایش فرستادم. نامه ای برایم نوشت که من عاشقانه آن را حفظ کردم . یک روز رفتم به سراغش ، مطلبی می خواستم بنویسم در همین سپیدو سیاه خودمان . آن زمان هایی که یادش به خیر باد دهخدا را در یک گزارش بزرگ معرفی می کردم . چیزهایی گفت یاداشت کردم . خواهش کرد مطلب را قبل از چاپ ببیند . باز هم تابستان بود و گرم در اتاق را بست و گفت بخوانید . با همان ترس کلاس خواندم . جلو رفتم . صفحه چهارم بود که صدای آرامی شبیه نفس زدن کوتاه متوقفم کرد . سر بلند کردم . آن کوتاه بالای بی لبخند خشک را دیدم که مثل باران بهار اشک می ریخت . می کوشید تا احساس تندش را پنهان دارد و موفق نمی شد و من موفق شده بودم و دهخدای زنده ای ساخته بودم که یادش نزدیک ترین یارش را به گریستن وا داشته بود . تمام که شد بر خاست و مرا بوسید وگفت خداوند به شما توفیق دهد که ادای دین کردید. آن مرد خشک و عصبانی و نا آرام ، آرام گرفته بود . عکس قلمی دهخدا را به من امانت داد که برای مجله بیاورم که روی جلد درست کنیم . جلو در دانشکده حجت ، نگهبان پیر جلوم را گرفت که اموال دولتی را نمی توان خارج کنی . هر چی گفتم معین گفته گفت قانون است . معلوم شد که حرف معین در چشم قانون کمتر از قدرت محبت است ، تا کاغذ ننوشت حجت رضایت نداد و من اشک های آن روز را هر گز از یاد نمی برم.
وقف لغت نامه
یک روز رفتم برای خدا حافظی پیشش، عازم فرنگ بودم. خوشحال بود که فرهنگش در آمده و غمگینی که تنی چند بر آن خرده گرفته اند . دستم را گرفت و برد توی اتاقی که فیش های فرهنگ را جمع کرده بود با چه حوصله ای و چه ذوقی داشت که اگر عمری باشد فرهنگ متوسط و بعد فرهنگ بزرگ را هم چاپ خواهد کرد . نشانی دو نسخه خطی فرهنگ را در کتابخانه ملی فرانسه به من داد که اگر فرصت کردم مشخصات دقیق تری از آنها را برایش بنویسم تا نسبت به تهیه عکس آنها اقدام کند . آن روز از او پرسیدم : استاد چرا آنقدر در دنیای لغت غوطه می خورید . دنیاهای دیگری هم هست . آزرده نگاهی کرد و گفت :خیلی خواسته اند مرا به آن دنیا ببرند و بزمی ساخته اند . منقل . گرد آورده اند خواسته اند که من هم آنطور باشم . اما آقای الهی من خودم را وقف مردم کرده ام . خیلی مقام ها را دو دستی برایم آورده اند ، اما من دنبال کار خودم هستم . شما نمی دانید که ما چقدر به فرهنگ فارسی بدهکاریم . بعدا افسوس خورد برای آن پرفسوری که آلوده اش کرده اند . این عین جمله اوست که گفت : این مرد را اگر به مخدرات و مخمران آلوده نکرده بودند بوعلی سینای زمانه بود . برایم آرزوی موفقیت کرد و جلو درگفت یواش یواش کارهای جدی تری بکنید . حیف است . حیف است . حیف که چه بد شناخته بود مرا، حیف .(۶)
چو سیمرغ و کیمیا
درفرهنگ شنیدم که افتاده است مثل درختی اما بجای آن که بالنده باشد کاهنده است . برگشتم و پرسیدم حکایات متفاوت بود . برخی آن را محصول صداقت طبیب پرمدعایی دانستند و گروهی معتقد بودند که « غیر تسلیم و رضا کو چاره ای » حکایت کهنه شده بود . کسی یادی از او نمی کرد در بیمارستان فقط بانوی بزرگوارش بود، آن هم در اتاقی دیگر . وارد که شدم نگاهم کرد با همان چشم ها . تخت را دور زدم با نگاهش دنبالم کرد و بعد ناگهان گریستن سخت او را در گرفت گفتند که این یک عکس العمل است مثل عکس العمل های غیر ارادی ، اما من به وحشت درافتادم چرا که باورم نیامد و با خود اندیشیدم که اگر آن دریا که موج موج برای مقاله دهخدا اشک می ریخت بشناسد وبداند و نتواند که لب به سخن بگشاید چه غم انگیز است و من که این باور را داشتم وهنوز نتوانسته ام خود را از چنگ آن برهانم . درآن خواب و بیداری و در آن بیخبری یا هشیاری همان نگاه بود همان برکشید تیغ پیش آفتاب . به خانه که برگشتم ساعت ها به مردی که به من جرات راه آموخت اندیشیدم . دیگر به دیدارش نرفتم . هنوز که چشم می بندم ، او را می بینم .
مَصَب پرشوکتی را که دو شط بزرگ ادب معاصر ما ، در آن بهم پیوسته و این از شکوه این بستر مطمئن حکایت می کند . مردی که فرزند بزرگ عصر ما بود و هر روز که بگذرد درخت نام او برومندتر و خاطره اش خرم تر خواهد بود. معین مردی در ارتفاع واقعی انسان بود . از آنها که از دل افسانه می آیند . دست طمع کوتاه می کنند و آستین همتشان چشمه خورشید را شرمنده می سازد. اودرخانه چهارصد دستگاه زندگی می کرد واهل معامله نبود. یادش فروزنده باد که به روزگارما نسل سیمرغ را درقاف افسانه باید جست و کیمیای بندگی پیرمغان به دست هر کس نمی افتد و اوسیمرغ و کیمیا چون دهخدا و سینا را در قاف همت و خزانه امانتش داشت و این هر دو را به پیوندی جاودانه بسته بود.
سر انجام
استاد دکتر محمد معین در روزچهاردهم آذر ماه ۱۳۴۵ گرفتار عارضه سکته مغزی شد و دربیهوشی ( کما ) فرو رفت وچهارسال و نیم درحالتی بین مرگ وزندگی زیست وسرانجام روز یکشنبه سیزدهم تیرماه ۱۳۵۰ دربیمارستان هشترودی تهران درگذشت ومشمول این چند بیت استادش دهخدا گردید
یقین کردمی مرگ اگر نیستی
ازین ورطه خود را رهانیدمی
بدان عرصه پهن بی ازدحام
خرد باز خود را، کشانیدمی
بر این قلعه ی شوم ذات الصور
به تحقیر ، دامن فشانیدمی
مر این معدن خاروخس را به جای
بدین خوش علف گله مانیدمی
( علامه دهخدا)
توضیحات:
۱ـ نوشته ای است ازدکترصدرالدین الهی ازشاگردان دکترمعین . صدر الدین الهی مدت ها در کیهان ورزشی مطلب می نوشت و ورزشکار هم بود ودر این رشته انصافا بصیر و کارشناس بود . دکتر صدر الدین الهی دکترای ادبیات فرانسه دارد . قلم روان و شیرینش گاه شیوه نگارش مرحوم جلال آل احمد را درذهن زنده می کند . به همان تندی وشتابزدگی جلال … معروف است که این نوع سبک را که مرحوم علی شریعتی هم تقریبا به آن تمایل داشت بانی و ابداع کننده اش آل احمد است.
۲ـ منظورنویسنده از وطواط خواجه رشید الدین وطواط صاحب کتاب حدائق السحر است که می گویند قامتی کوتاه داشت و ریزه میزه اما ، شاعر ونویسنده ای بزرگ بود. از آن گذشته وطواط . همان خفاش یا شب پره است. درفرهنگ عمید به معنی کم عقل و سست رای آمده که صد البته این امر درمورد رشید الدین وطواط و دکتر معین که به تشبیه شده صدق نمی کند در اینجا بیشتر مراد زیرکی و گاه شتاب زدگی است که در بعضی انسانها طبیعی می نماید و عیب به حساب نمی آید .
۳ـ اشاره ای است به شعر معروف رودکی که می گوید: ریگ آموی ودرشتی های او / زیر پایم پرنیان آید همی . مطلع غزل این شعر معروف است « بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یارمهربان آید همی.
۴ـ منظورازاین سید عمامه به سراستاد دکترسیدجعفر شهیدی است که پس ازبرگشت ازنجف اشرف جذب دکترمعین شد ودوستی آن دوتا آخرین روزحیات دکترمعین ادامه داشت به خصوص سالهای بیماری دکترمعین دربیمارستان هشترودی تهران . دکترشهیدی اکثراوقات را بالای سر او بود. مرحوم معین ازدکتر شهیدی حمایت کرد تا اومقطع دکترای ادب فارسی را تمام و در همین اوقات ازکسوت روحانیت بیرون آمد ودردانشگاه ودانشکده ادبیات استاد یاردکترمعین شد ودر لغت نامه هم بعد ازمرحوم دهخدا یارویاوروهمه کاره دکتر معین بود. پس ازمرگ دکتر معین مرحوم استاد شهیدی اداره لغت نامه را به عهده گرفت و رسما و عملا رئیس لغت نامه شد. مرحوم دکتر معین کمتر به کسی میدان می داد مگر به عمق دانش ومعرفت علمی او واقف می شد و آن زمان زمینه را از هرجهت برای او فراهم می کرد . مرحوم استاد شهیدی از زمره این افراد بود که دکتر معین در مورد او اشتباه نکرد .
۵ـ دکترصدرالدین الهی هم داستان نویس بود وهم ورزش نویس صاحب نظر. داستان یک مرد وسه چهره را وی به صورت پاورقی درمجله تهران مصور که مدیریت آن با مهندس والا بود می نوشت به اسم مستعارسپیده که طرفداران زیادی داشت وبعد ها هم به صورت کتاب درآمد. صدر الدین الهی داستانهای زیادی نوشته آن هم روزگاری که نویسنده مشهورورمان نویس معروفی نظیرحسینقلی مستعان دراین رشته حرف اول را می زد. خیلی سخت است که خوانندگان معتاد به نوشته های اوداستان وقصه های افراد دیگری را بخوانند ولی انصافا نوشته های صدر الدینی الهی پهلو به پهلوی نوشته های مستعان مرید وطالبان فراوانی داشت . مرحوم استاد معین هم شاید یکی ازخوانندگان قصه و رمان او بود که نمی دانسته سپیده چه کسی است .
۶ـ پرفسوری که استاد معین با آه وافسوس واینکه به مواد مخدرآلوده شده یا آلوده اش کردند. مرحوم دکترمحسن هشترودی استاد ریاضیات بوده است که دراواخرحیاتش دربین مردم و دانشگاهیان شایع شده بود که به مواد مخدراعتیاد پیدا کرده است. متاسفانه این مساله صحت داشت ودکترهشترودی که اهل فضل وآگاهان معتقد بودند که درجهان تنها هفده تن از بزرگان ازتئوری نسبیت آلبرت انیشتن سردرآورده اند که یکی ازآنها پرفسورهشترودی بوده است… خدای نبخشد ونیامرزد کسانی را که این نسخه بد را برای این مرد خوب تجویزکردند.
پایان بخش اول

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

139303311309154943049484 762274 IMG15342693 82128076-70824909

یک دیدگاه