تاریخ خبر: ۲۸ خرد ۱۳۹۵
پرسـش های زندگی

پرسـش های زندگی

پرسـش های زندگی

از : لئو تو لستوی،

نویسنده بزرگ روس(۱۹۱۰ـ۱۸۲۸)

ترجمه وگزیده: هوشنگ جودکی

روزی فکری به ذهن تزار رسید. به فکر افتاد که: اگرهمیشه بداند که چه وقت باید کارها را شروع کند، به چه چیزی توجه نشان دهد وبه چه چیزی بی اهمیت باشد و ازهمه مهمتر اینکه بداند که کدام کارش از همه مهمتر است. در هیچ کاری ناموفق نخواهد بود.

تزار در سرتاسر قلمرو تحت امرش اعلام کرد که هرکس به اوبیاموزد که چگونه زمان مناسب برای هرکار را تشخیص دهد، چگونه با ارزش ترین افراد را شناسایی کند وچگونه ازاشتباه در تشخیص مهمترین کارها جلوگیری کند، پاداشی بزرگ به اوخواهد داد.

اندیشمندان سراسرمملکت روانه دربار تزارشدند وبه پرسش های اوپاسخ های متفاوت دادند. بعضی به اولین پرسش تزار چنین پاسخ گفتند که: برای تشخیص بهترین زمان برای انجام هرکار باید برای کارها برنامه ریزی روزانه، ماهانه وسالانه تهیه گردد وجزء به جزء آنها را انجام داد. گفتند که این تنها راه تضمین انجام هرکار دروقت مناسب آن است.

برخی دیگر گفتند: پیش بینی زمان انجام کارها غیرممکن وکاری نشدنی است ومهم این است که آدم با وقت گذرانی بیهوده وبی هدف، خود را آشفته ونگران نکند، به همه ی اتفاقات اهمیت دهد وکارهای لازم را انجام دهد.

گروه سوم معتقد بودند: چون تزارها هیچ وقت به جریان وسیراتفاقات اهمیت نداده اند، شاید هیچ شهروندی به درستی نداندکه هرکار را درچه زمانی باید انجام داد.

چهارمین گروه گفتند: مشاوران درمورد برخی کارها هیچگاه نمی توانند نظر بدهند ، زیرا شخص به سرعت باید تصمیم بگیرد که آنها را انجام دهد یا ندهد وبرای تصمیم گیری باید بداند که چه اتفاقی خواهد افتاد و این کارها فقط ازعهده ی جادوگران برمی آید. پس، دانستن بهترین زمان انجام هرکارفقط ازعهده ی جادوگران برمی آید. پس، برای دانستن بهترین زمان انجام هرکار فقط باید با جادوگران مشورت کرد.

پاسخ دانایان و فرزانگان به پرسش دوم تزار هم به همین اندازه متفاوت بود.

گروه اول گفتند: او بیشتر ازهمه به مشاوران حکومتی اش محتاج است.

گروه دوم براین عقیده بودند که: وی بیشتر از همه محتاج به پزشکان خود است

وگروه چهارم معتقد بودند که: نیاز تزار بیش از هرکس به جنگجویان وجنگاوران زبده است.

درپاسخ به سوال سوم تزار درمورد مهمترین کارها، گروهی یادگیری علم و دانش اندوزی را مهمترین کارجهان می دانستند، گروهی دیگر چیره دستی درنظام و گروه سوم خدا پرستی را چون پاسخ ها متفاوت بودند، تزار با هیچ کدام موافقت نکرد و به هیچکس پاداشی نداد . آنوقت تصمیم گرفت که برای پیدا کردن پاسخ درست پرسش هایش با راهبی که در علم و دانایی شهره ی خاص و عام بود، مشورت کند.

راهب درجنگل زندگی می کرد، هیچ جا نمی رفت و تنها انسان های ضعیف وبی ادعا را نزد خود می پذیرفت. به این خاطر تزار لباس کهنه ای پوشید وپیش ازرسیدن به کلبه ی راهب از همراهانش جدا شد و با پای پیاده به راه افتاد ومحافظان و همراهانش را درمیان راه گذاشت تا راهب پی نبرد که او آدمی بلند پایه است.

وقتی به کلبه رسید، راهب داشت جلوی خانه اش باغچه ای درست می کرد. همین که تزار را دید سلام کرد و باز شروع به ساختن کرت کرد. راهب آدمی ضعیف و لاغر بود و قدی متوسط داشت. وقتی بیلش را توی خاک فرو می کرد و کمی خاک درمی آورد ، به سختی نفس می کشید. تزار نزدیک او رفت و گفت: «ای راهب دانا، پیش توآمده ام که به سه پرسش ام پاسخ بدهی:

یکی اینکه ، کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر آن فرصت را از دست بدهم باعث پشیمانی شود؟

دوم اینکه، چه کسانی را به دیگران ترجیح بدهم وبه آنها اهمیت بدهم؟ آخراینکه ، کدام کار از همه مهمتر است و بیش از همه باید به انجام دادنش اهمیت دهم؟

راهب به سخنان تزار گوش داد ولی پاسخی به او نداد و باز شروع به درست کردن کرت کرد.

تزار گفت: خسته شده ای. بیل را به من بده تا کمکت کنم.

راهب گفت: متشکرم و بیل را به تزار داد و روی زمین نشست.

تزار بعد از کندن دو کرت دست از کار کشید و پرسش هایش را تکرار کرد.

راهب پاسخ نداد اما ازجایش بلند شد. به طرف بیل رفت وگفت: حالا تو استراحت کن و اجازه بده …

تزار بیل را به او نداد و باز به کندن ادامه داد. ساعتی از پی ساعت دیگر گذشت وقتی خورشید آن طرف درختان غروب می کرد، تزار بیل را درخاک فرو برد، گفت: ای مرد دانا، پیشت آمدم تا به سوال هایم پاسخ بدهی اگر نمی توانی، بگو تا برگردم.

راهب گفت: نگاه کن، کسی دارد آنجا می رود. بیا برویم ببینیم کیست. تزار به اطرافش نگاه کرد و دید که مردی دوان ددوان از جنگل می آید. مرد با دستانش شکمش را محکم گرفته بود، خون از میان انگشتانش بیرون می آمد. او به طرف تزار دوید و به زمین افتاد ، چشمانش را بست ، ناله ی آهسته ای سر داد و ازهوش رفت.

تزار به راهب کمک کرد تا لباس مرد زخمی را در آورد. زخمی بزرگ درشکم آن مرد بود. تزار زخم را به دقت شست. با دستمال اش و یکی از لباس های پاره ی راهب آنرا بست اما همچنان از آن خون می آمد. تزار چند بار باند گرم و خون آلود را از روی زخم باز کرد و آن را شست و دوباره بست.

وقتی خون ریزی بند آمد، مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست. تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا آب را بنوشد. در همان موقع، آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد . تزار به راهب کمک کرد و مرد زخمی را به کلبه بردند و آنجا خواباندند.

مرد زخمی همان طور که دراز کشیده بود ، چشمانش را بست وآرام گرفت. تزارآنقدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که دمِ در مثل ماری به خود پیچید و چنان آرام خواب رفت که همه ی آن شب کوتاه تابستانی را در خواب بود. صبح فردا که ازخواب بیدار شد ، مدتی طول کشید تا یادش بیاید که کجاست و آن مرد غریبه که دربسترخوابیده کیست. با چشمانی متعجب و پرسشگر مرد غریبه را ورانداز کرد.

مرد همین که دید تزار ازخواب بیدار شده ونگاهش کرد و با صدای ضعیفی گفت: مرا ببخش

تزارگفت : تورا نمی شناسم و دلیلی وجود ندارد که تورا ببخشم.

مرد گفت: تو مرا نمی شناسی اما من تورا می شناسم. من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به علت این که برادرم را کشتی و تمام داروندارم را مصادره کردی از توانتقام بگیرم. می دانستم که تنها پیش راهب آمده ای ، این بود که تصمیم گرفتم موقع بازگشت تورا بکشم اما یک روز گذشت وسر و کله ات پیدا نشد.

وقتی ازمخفیگاهم بیرون آمدم که پیدایت کنم محافظانت را دیدم. محافظانت مرا شناختند و زخمی ام کردند. ازچنگشان فرار کردم اما اگر تو زخمم را نمی بستی آن قدر از من خون می رفت که می مردم. من خواستم که تو را بکشم اما توجانم را نجات دادی. اگرزنده ماندم و تو مایل بودی، غلام وفادار و نوکرت خواهم شد و به فرزندانم هم خواهم گفت که تا دم مرگ غلام و نوکر تو باشند.

تزارازاین که به این آسانی با دشمنش آشتی کرده خیلی شاد شد. نه تنها او را بخشید، بلکه به پزشک مخصوص خود و نوکرانش گفت که همراه او برگردند و به مرد قول داد که اموالش را به او پس بدهد. پس از این که مرد زخمی کلبه را ترک کرد ، تزار برای پیدا کردن راهب از کلبه بیرون رفت. می خواست قبل از بازگشت، یک بار دیگر از راهب بخواهد که به سوال هایش پاسخ دهد. راهب جلوی باغچه ای که روز قبل درست کرده بود ، زانو زده بود و سبزی توی کرت ها می کاشت.

تزار به سراغ او رفت وگفت: ای مرد فرزانه ، برای آخرین بار ازتوخواهش می کنم که به سوال هایم پاسخ بدهی.

راهب همان طورکه چمباتمه نشسته بود به سر تا پای تزار نگاه کرد وگفت: توهمین حالا به جواب سوال هایت رسیده ای .

تزار گفت: چه طور؟

راهب گفت: اگردیروز برضعف من رحم نکرده بودی وبه جای کندن این کرت ها، تنهایم گذاشته بودی ، آن شخص به توحمله می کرد و از ترک کردن من پشیمان می شدی. پس ، آن وقت بهترین زمان برای کندن کرت ها بود و من مهمترین کسی بودم که می بایست تو به او توجه می کردی. مهمترین کارت کمک به من بوده . پس زمانی که آن مرد دوان دوان آمد، بهترین زمان برای حفاظت تو ازچنگ او رسیده بود زیرا اگر زخمش را نبسته بودی، بدون آشتی با تو می مرد. پس او مهمترین کسی بود که تو باید به او توجه می کردی وآنچه انجام دادی مهمترین کار بود. بدان که فقط یک زمان بسیارمهم وجود دارد و آن زمان حال است و مهمترین کس آن است که اکنون می بینی، زیرا هیچ وقت نمی دانی که آیا کس دیگری هم خواهد بود که با او بر خورد کنی یا نه و مهمترین کار نیکی کردن به اوست. زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.

 

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

image image 82255285-71068256 735574

یک دیدگاه