تاریخ خبر: ۲۸ خرد ۱۳۹۵
صحنه ی تلخ مردن…….

صحنه ی تلخ مردن…….

صحنه ی تلخ مردن…….

م

ی روم در اندوه نگاه

آئینه ها چهره مردن را

می زند بر رخ پوسیده نشان

تیرگی شب چه بود

در شب مهتابی که بود جز من و تو

چه کسی کینه به قلب تونشاند

می روم سمت فراموش شده ها

می روم، تا آغوش خدا

برهاند درد را

ببرد این همه مهلک غم را

تو چه جای من بیچاره زدی

ناتوانم کردی

شاخه ای سبز بودم و با دل کندن زمن

برگ ریزان خزانم کردی

ضربه ی روحیه ام زردی حوصله ام

کندی زبانم و تیرگی نگاهم

با توخواهند بنشینند به سخن

و بگویند چه گذشته سرمن

می روم تا بنویسم غم واندوهم را

می روم تا که بدانند همه ی آدمها

نچشیدم کام این دنیا را

دوخته ام آن لب سوخته سوز

از غم بیکسی وسینه سوز

می روم تا تو آرام باشی

شاهد مردن من

از لبه ی بام باشی

پرسشی از لبه ی تیز شرور

مردنی دورتر ازروی غرور

همه را برده سوال زمزمه ها

که چه آمد بسر این دل ما

درتحمل زندگی ام

شاهد هجوم سیلابم باش

درشکستن حصار

دل عاشق مرده

شاهد کندن قبرییلاقم باش

می روم تا که آسوده شود

خاطر تو

در پایان غم انگیز ترین

صحنه تلخ مردن

ای کاش ببینم آن دیده تو رفت

از تن من روح درگروی زندگی آسوده

ترک کرد آدمیان را و این زندگی بیهوده

می روم تا بنویسم غم و اندوهم را

می روم تا که بدانند همه ی آدمها

نچشیدم کام این دنیا را

می روم سمت فراموش شده ها

می روم تا که آغوش خدا

برهاند درد را

ببرد این همه مهلک غم را

می روم آسوده سفر سوی خدا

می روم آسوده سفر سوی خدا

 

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

شعر قلم

یک دیدگاه