تاریخ خبر: ۰۹ تیر ۱۳۹۵
ماجرای خاله سوسکه و قلیون شیشه

ماجرای خاله سوسکه و قلیون شیشه

ماجرای خاله سوسکه و قلیون شیشه

سایه مردی نسبتا بلند قد ولاغر یک لحظه مانع نوری شد که ازدر وارد می شد، سرم را بلند کردم،سرگردانی ازنگاهش که میان انبوه تابلوی های نام اتاق محل کارم مستاصل شده بود کاملا پیدا بود.

یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد، نمی دانم چه چیزی درنگاهم دید که ترجیح داد حال که دوطبقه ساختمان را گشته وبه خواسته اش نرسیده ازمن سوال کند، گفت: آقا ببخشید من یک سوالی دارم می شه راهنمایی ام کنید…؟

اتفاقا یکی ازفعالان انجمن ادبی هم برای کاری به اتاق من آمده بود.. گفتم: بفرمائید، چرا که نه؟!

گفت: شکایت دارم… بعد من ومنی کرد و ادامه داد من ازچاپ یک کتاب می خواهم شکایت کنم…

گفتم: حتی اگریکی ازآن چهارپنج تابلویی که روی ورودی این اتاق نصب شده به من مربوط بود هنوزهم نمی توانستم برایت کاری کنم ولی اگر درست توضیح دهی شاید بتوانم راهنمائیت کنم…

راستش حس کنجکاوی ام هم گل کرده بود ودلم می خواست ازچند وچون ماجرا سردر بیاورم آخه طبیعی نبود که همینطوری برای چاپ یک کتاب، کسی اعتراض وشکایت کند؟!

گفت : ببینید آقا جان! چند روزپیش یکی ازدوستان کتابی برای بچه ام هدیه آورد که وقتی مطالعه اش کردم متوجه شدم اگراین کتاب را دراختیار بچه ام قراردهم یا برایش بخوانم ممکن است آنرا به فرارازخانه ومصرف قلیون وشیشه ترغیب کند. حالا با توجه به اینکه مجوز انتشار همه کتابها را ارشاد اسلامی می دهد می خواهم از این اداره یا نویسنده شکایت کنم …

راستش با توجه به ظاهرموجه ایشان وجدیت گفتارش اول بنده هم جوگیرشدم وضمن همراهی و همدردی، گفتم: بعید می دانم که ارشاد مجوز اینطور کتابی را داده باشد؟ احتمالا این از کتابهای زردی است که معمولا با مجوزقلابی وفیپا ودیگرمشخصات جعلی توی خیابان ویا روی دکه وکیوسک روزنامه فروشیها عرضه می شود وشما بهتر است حالا که غذای روح بچه هاتون براتون اهمیت دارد، اولا ازکتابخانه های عمومی یا مراکزکانون پرورش فکری و یا کتابفروشی های معتبرکتاب را تهیه کنید که هم مطالبشون تایید شده وارزشمند است وهم گروه سنی مشخصی دارند.

چه دردسرتان بدهم، درحین بیان این مطالب کتاب نازک چند برگی را که در دستش بود آن دوست عضو انجمن ادبی ازش گرفت و تورقی کرد وبا تعجب گفت: آقا این کتاب که همه چیزهایی را که شما می گوئید دارد!

گفتم: ببینم اصلا قصه کتاب چیست؟!

عنوان کتاب را که دیدم احساس کردم یه جای کاربه قول معروف میلنگد، کتاب همان داستان معروف خاله سوسکه بود.

البته با تصویرگری نازل بازاری ولی نسبتا پایبند به همان روایت فولکورقدیمی.

گفتم: آقا شما رشته تحصیلیتون چیست؟

گفت: حقوق. ….

گفتم : اینکه داستان معروفی است واتفاقا همه ما دردوران کودکی حداقل ده بار پدربزرگ یا مادربزرگامون برایمان گفته اند… کجاش تبلیغ فراردخترازخونه است؟! کجاش تبلیغ مصرف مواد مخدر و شیشه است؟!

قیافه حق به جانبی گرفت و با نگاه عاقل اندرسفیهی به بنده گفت: کجاش؟! بفرما…

بعد درحالی که بنده را راهنمایی می کرد به مطالعه بخش های خاصی ازکتاب، گفت: بفرما می خواهم بروم به همدان شوهرکنم مش رمضان

بفرما : قیلیون شیشه بکشم …

درحالیکه سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم وبا تاسف ازاین که چقدرفاصله گرفتیم از فرهنگمان که نسلهای جدیدی مثل این آقا که دهه شصتی بود حتی تا حالا که پدر شده وباید برای بچه ها قصه بگوید اولین باربود که داستان خاله سوسکه با روایت موزون قدیمیش به گوشش می رسید. قصه هائی را که پیشینیان ما برای انتقال صحیح تجربه های مثبت ومنفی اشان به نسلهای بعدشان درنظرگرفته بود که دختربداندحق انتخاب دارد.. که دختربداند باید قدرخودش را بداند وبه کسی شوهر کند که قدرش را بداند واین ربطی به شغل وپول طرف ندارد … که پسرها بدانند اگرمی خواهند ازدواج کنند خیلی مهم است که به خواسته های همسرانشان احترام بگذارندو.. کلا عشق به زندگی و گذشت وایثاروشناخت در آن معنا داشته باشد.

گفتم: دوست عزیز اینجا نوشته قیلیون شیشه، نه قیلیون وشیشه و این به معنی مواد مخدر افیونی شیشه نیست.

اینجا منظورقلیون با ظرف آب شیشه ای بوده که آن زمان ها نایاب بوده ولی به هرحال من به نظرشما احترام می گذارم. لطفا شکایت را بنویس من راهنمائی ات می کنم چکارکنی ..

گفت: البته که اینکاررا می کنم ولی باید حداقل یک ماهی به من فرصت بدهید تا خوب شکایت را تنظیم کنم.

بله، دوست باسواد تحصیلکرده دهه شصتیِ ما که مدعی بود پدرهم هست وبه روابط فرزندانش خیلی اهمیت هم می دهد برای طرح خواسته اش تمام اتاق های یک ساختمان چند طبقه را گشته بود ولی حالا که می خواست حرفش را مطرح کند می گفت: یک ماه فرصت می خواهم…. !

به هرحال ما این فرصت را به او دادیم، یعنی اگرنمی دادیم هم فایده ای نداشت چون وی هم یکی ازجماعتی بودند که فقط بلدند حرف بزنند، بدون اینکه فکر کنند…

واین هم ناشی ازدرد گران پائین بودن سطح سواد و آموزش است. ناشی از درد گران کم سوادی که دشمن شناسی ما را ضعیف می کند.

قبول دارم که با توجه به این همه تغییرات درزندگی مردم وبدون اشتراکات ذهنی نسل جدید با فرهنگ قدیم درک وهضم بخش اعظمی ازمیراث فرهنگی شفاهی ما کمی سخت است ولی نه دیگر اینقدرکه آن را دشمن فرهنگی خود بدانیم و ازآن شکایت کنیم…

ای کاش جامعه برای مسئولانه ترزندگی کردن پدرها ومادرها فکری می کرد!

ای کاش به جای آنکه دخترها وپسرها را لای پرقو و زرورق بزرگ کنیم کمی تجربه آموزانه تربا آنها برخورد می کردیم!

چه معنی دارد که دختر یا پسرتا سی سالگی درخانه پدر باشد ؟ چرا؟! چون می خواهد درس بخواند! چه درسی .. آن هم خواندنی که بشود این آقای تحصیل کرده ی ما….

همه ترسم ازاین است که روزی برسد که بچه های ما، ماجرای شنگول و منگول را هم فراموش کنند وآن وقت است که گرگ در لباس دوست می آید و همه ما را می خورد.

داستان ها گاهی برضرورت دشمن شناسی تاکید می کنند. مطلبی که این روزها کیمیاست..

داستانها برای سرگرمی نیستند وارونه واقعیتند برای آنکه با کمترین هزینه و ترس و نگرانی برای روز مبادا آماده باشیم.

 

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (10) هملت 82136974-70842289 کیارستمی

یک دیدگاه