تاریخ خبر: ۲۱ تیر ۱۳۹۵
کابوس/به قلم هوشنگ جودکی

کابوس/به قلم هوشنگ جودکی

کابوس

یک بعدازظهر دلپذیر بهاری، سرم را به شیشه مغازه پرنده فروشی چسباندم و به قناری زیبا که توی قفس تنگ خود این طرف و آن طرف می پرید وگهگاه نغمه ای غمگین سر می داد، خیره شدم.

مدت ها بود که این قناری دلم را برده و فکرم را به خود مشغول کرده بود، مدتها بود که حسرت داشتنش مثل خوره مرا از درون نابود می کرد… حالا پس از مدت ها رنج وحسرت و انتظار پول قناری را با هزار جان کندن ریال به ریال جمع کرده بودم و می توانستم که صاحب قناری شوم… فقط خدا می داند که چقدر خوشحال بودم.!!

خیلی آرام در مغازه را فشار دادم و رفتم توی مغازه. صاحب مغازه داشت توی قفس ها آب و دانه می گذاشت… توی هر قفس پرنده ای اسیر بود..بعضی گوشه قفس هاشان کز کرده بودند و بعضی دیگر به حالت درمانده و مضطرب توی قفس شان این سو و آن سو می پریدند و مایوس و ناامید از پرواز به اوج آسمان به میله های سخت و غیرقابل نفوذ قفس می خوردند.

نگاهی سرشار ازحسرت به قفس ها انداختم و به طرف قفس قناری رفتم که مدام چهچه می زد. همینکه به سمتش رفتم چهچه اش قطع شد، پرید و رفت آن طرف قفس نوک می زد. تکان که می خوردم می پرید وهراسان و ترس خورده به این طرف و آن طرف می رفت و به میله های سخت قفس می خورد و باز پایین می آمد… هیچ راه گریزی نداشت..

نزدیکتر رفتم. قناری درمانده تر و پریشان تر شد. نوکش را باز کرده بود و له له می زد. بیچاره قفس چه جای تنگی بود برایش! چه زجری دارد وقتی که پر پرواز داشته باشی و قفس نگذارد پرواز کنی !!

آهی از ته دل کشیدم و به مغازه دار گفتم: سلام آقا . ببخشید قیمت این قناری چنده ؟ و با حرکت چشم به قناری اشاره کردم. صاحب مغازه از پشت قفس نگاهی به من و نگاهی به قناری انداخت.لحظه ای به سکوت گذشت..مغازه دار سرفه ای کرد و گفت: سلام داداش , قابل شما رو نداره ..چهل هزار تومن .

پول قناری را دادم و قفس قناری را از روی میخ برداشتم.ترس و وحشت پرنده صد چندان شده بود.. رفتم دم در ؛ از پله ها پایین رفتم و با عجله راه خانه را در پیش گرفتم.

به خانه که رسیدم , مستقیم رفتم کنار درخت چنار پیر توی حیاط ایستادم..سرم را بلند کردم و به شاخ و برگ های خاک گرفته درخت پیر که باریکه های نور از آن ها می گدشت و در چشمم فرو می رفت , خیره شدم. شاخه های کج و کوله چنار پیر مثل دست خالی و خشک گدایان به سوی آسمان دراز شده بودند.

آهی کشیدم و باز به قناری نگاه کردم. گوشه قفس کز کرده و پریشان و ترس خورده بود ، صدایش در نمی آمد.

خیلی آرام در قفس را باز کردم. دست بردم به سمت قناری. هراسان و ترس خورده به این سو و آن سو می پرید. داشت خودش را زخمی می کرد. دستم را کنار کشیدم. قناری از قفس بیرون افتاد و پرکشید ورفت لای شاخه های پربرگ و در هم درخت چنار پیر… نفس راحتی کشیدم . آه که چه زیباست آزادی و پرواز به اوج !!

مدتی روی تخت، زیر سایه درخت نشستم و با ذوق و شوق نگاهش کردم.. فقط خدا می دانست که چقدر از آزادی قناری از قفس خوشحال بودم.. آرام روی تخت دراز کشیدم و به شاخه های کج و کوله درخت خیره شدم. قناری هنوز روی درخت بود و من با ذوق و شوقی وصف ناپذیر نگاهش می کردم.خوشحال بودم که من باعث آزادی قناری از قفس شدم.

پلک هایم سنگین شده بود و نفهمیدم که کی خوابم برد. حتی نفهمیدم که کی کابوس مرا از خواب بیدارکرد. سریع بلند شدم ونشستم روی تخت. گربه سیاه تا مرادیدبه سرعت رفت بالای دیوار . سیاه بود و زشت و کثیف. پر زردی آرام در هوا تاب می خورد و پایین می آمد.

ترسان ولرزان نزدیکتر رفتم و بیشتر دقت کردم. حدسم درست بود، قناری توی دهان گربه بود!

 

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (7) 3 (4) 6 (11) 2052623

یک دیدگاه