تاریخ خبر: ۲۶ آبا ۱۳۹۴
به روزی بارانی مرتضا خدایگان

به روزی بارانی مرتضا خدایگان

آدرینا که من «رینا» صدایش می کنم اسطوره ی این شعر است. فرزند خانواده ای که دسته جمعی در سیل کوهدشت غرق درخانه شدند.
به روزی بارانی، بارانی
نگفته بودیم ببار… اما می بارید… می بارید …
آیلان خانگی
با گریه دارم می نویسم باز
باران گرفته کوهدشتم را
باران به این بارانی و خوبی
پر درد کرده سرگذشتم را
رینا هوای خانه ام ابری ست
فصل خیال انگیز خوبی نیست
این را خودم هم خوب می دانم
امسال هم پاییز خوبی نیست
باران نیا گنجشک خوابیده
باران نیا اوضاع داغان است
باران خطر در باغ بی برگی ست
باران انارستان دلش خون است
ای خوش به حال شهر غواصان
همراه خود سیلاب کُش دارند
ای خوش به حال بچه ماهی ها
در سینه ی خود آبشش دارند
با هر قُلُپ صد بار می میرد
هی میخورد افسوس را با آب
با دست های ناز بی جانش
هی میزند سیلی به این سیلاب
این شهر من! این رنج بی پایان
هرروز زخم تازه ای دارد
دیگر به اینجامان رسید این سیل
بی صاحبی اندازه ای دارد
برنامه ای مبذول فرمایید
یک ذره مردان خدا باشید
نسل بزرگان را در آوردید
قدری به فکر بچه ها باشید
دنیا! ببین این سمت دنیا را
تا بشنوی فریاد «رینا» را
با هر قُلُپ صد بار می گوید:
از روی من بردار دریا را
عمریست سرخط خبرهایم
آمارمان آه و فغان دارد
با یک حساب ساده می بینی
هر کوچه ای صد «آیلان» دارد
مرگ کبوتر را تصور کن
وقتی که باران سخت می بارد
حالات «رینا» را تجسم کن
وقتی نفس را دوست می دارد
پیش خدایی در امان هستی
لعنت به هر چه منصب و پول است
دردت به جان سوگوار من
دردت به جان هر که مسئول است
باران عزیزم! این چه کاری بود؟
این خانه را دریای غم کردی
در روز روشن با شبیخونت
یک خانوار از شهر کم کردی
باران کمی دیرآمدی عشقم
آتش بلوط پیر را آزرد
باران بسی تند آمدی جانم
سیل آمد و «رینا»ی ما را برد

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (3) 5 (7)

یک دیدگاه