تاریخ خبر: ۲۶ آبا ۱۳۹۴

بوی رهایی عزیز نادری

جا ماندم ازکدام قبیله خدای من
این راز را چه کس کند افشا برای من
وامانده ام چنان که خود ازخویش غافلم
همچون کلاف خورده گره ماجرای من
بی اختیار دردهنم جنبد این زبان
دانم که بی گمان شود آخر بلای من
جز بر ستیغ قله ی ناامنی و هراس
جایی دگر ندیده کسی رد پای من
پر کرده یک سکوت دل آزار هولناک
سرتاسر فضای غمین سرای من
تا انتهای روح مرا غم گرفته است
با خون مگر رود غم بی انتهای من
بوی رهایی است که آید به شامه ام
پوسیده قفل این قفس ناروای من
این کاروان عمر عزیز است می رود
بی هر چکامه ای زغم جانگزای من

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (3) 5 (7)

یک دیدگاه