تاریخ خبر: ۱۰ آذر ۱۳۹۴
مرگ زندگی

مرگ زندگی

مهدی بیرانوند
برای زیبایی هایی که ناجوانمردانه با قطره های اسید پرپرشد…
ازتاکسی پیاده شد. نگاهی به خیابان انداخت ووارد پیاده رو وقدم زنان راهی دانشگاه شد. چند هفته ای ازبه هم خوردن نامزدیش با رضا می گذشت اما، فکرش همچنان درگیر حرف ها وتهدید های دیوانه وار رضا بود.
شهرزاد بیست ودوساله دانشجوی رشته هنربود. نقاشی می خواند وآثارش را براساس اندیشه و فلسفه های مارکس ، نیچه ویا فروید خلق می کرد.
شهرزاد نگاهش را به دختروپسری که دست دردست هم ازخیابان رد می شدند دوخته بود. ناگاه یاد نامزدش رضا افتاد.
شهرزاد من تورو خیلی دوست دارم …آنقدر دوستت دارم که اگر روز ی بخواهی ازمن جدا شوی نمی گذارم کسی صورت ماه تورو ببیند حتما بلایی سراین یه تیکه ماه می آرم…
شهرزاد زیرلب باخود گفت: مرده شورخودتو وآن عشق کثیفت را ببرد پسره ی دیوانه هیچ وقت یادم نمی رود که چه کتک هایی بهم زد…
اشک چشمان معصومش را پرکرده بود، دردلش باخود حرف می زد . یادم نمی رود آن روز پشت دانشگاه دست دردست گلناز بود… بغض گلویش را می فشرد طوری که احساس خفگی می کرد.
شهرزاد نفس عمیقی کشید و زیرلب زمزمه کرد: دیگه به هیچ عشقی اعتماد ندارم، عشق فقط توکتابها وفیلم هاست. عشق شده هوا و هوس … عشق شده ظاهر و ریا … عشق یعنی جنایت درحق یه آدم سالم، درحق یه جوان ساده.
عشق… عشق.. محبت چه کلمات پوچ ومسخره ای … واقعا چندش آور است عشقی که اینقدر زشت و درد آور باشد. شهرزاد غرق در افکار و جنگی در دل بود که ناگاه صدایی آشنا ذهنش را مشغول کرد…. نابودت می کنم …نا..نا..بودت می کنم.صورتش سوخت و آسمان جلوی چشمان پراشکش تاریک شد.
فریاد زد: سوختم… سوختم همه جا تاریکه… یکی به دادم برسه … کمکم کنید. او تنها صدای مردمی را می شنید که دور برش تجمع کرده وحرف می زدند.یکی از میان جمع فریاد زد: یکی زنگ بزنه پلیس آن موتوری بود که سرچهارراه خورد زمین…
یکی دکترخبرکنه، دختره کورشد، داره از بین می ره … فکرکنم اسید پاشید توی صورتش …
رضا بالاخره زهرخودش را … ریخت و زیبایی را برای همیشه از شهرزاد گرفت…

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (7) 6 (06) 6 (5)

2 دیدگاه