تاریخ خبر: ۱۷ آذر ۱۳۹۴

انتهای خیابان

سمانه عبدی
گره می زنی هر صبح
روسری ات را
تا آئینه ها حجم تنهایی ات را نبینند
خیره می شوی به چراغ های راهنما
تا شاید چشم هایت درختی شوند سبز…
قرمزی چراغ ها
گمت می کنند درخیابانهای خیس پرماشین
همیشه همین بوده است
از چیزهایی که نیست سخن می گوییم
از مهربانی در نفس ها
از عشق و نان تازه در خانه
و ازهوای معطر
در صبح دم های پاییزی
قدری از چیزهایی که هست سخن بگوییم
از سکوت رقیقی که پشت میز کافه خفه می شود
از زنی که خیره مانده به آن سوی خیابان
و نگاه عابرانی که هیچ آشنایی در آن نیست
محبوسش می کند در تلخی یک فنجان چای
انتهای خیابان پیداست
روسری ات شل می شود در صف های فشرده از باران
و جهان ، تلخ از آغاز خستگی ات…
تو دروغ نبوده ای…
چشم هایت را دوخته ای
به عروسک هایت، که بوی کهنه گی
خفه شان کرده است
به فنجان های وارونه ای که
کاری برای خوشبختی ات نمی کنند
جوانی ات را
در جیب های مانتوی سیاهت تا می کنی
تا شرمنده ی گنجشک ها نشوی
تا یادشان نرود
که تو…
دروغ نبوده ای
دروغ نبوده ای که هنوز حس مادرانه ات
در میان سنگ فرش های خیابان مچاله نشده است
که هنوز سلول های خاکستری ذهنت
پر از خستگی های مادرانه است…

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

6 (5) 5 (6) 6 (3)

یک دیدگاه