تاریخ خبر: ۲۴ آذر ۱۳۹۴
خسته ازدرد (داستان کوتاه)

خسته ازدرد (داستان کوتاه)

خسته ازدرد

مهدی بیرانوند

 

نوزده ساله بود، اما قدی خمیده داشت گویی پیرمردی بود که درگوشه خرابه چرت می زد.
از درد به خود می پیچید و فریاد می زد، درد همه ی وجودش را فرا گرفته بود. باخود زمزمه و با خدای خود درد دل می کرد،از فرار از خانه و سرپیچی از خانواده می گفت.
از اولین سیگاری که دوست صمیمی اش به او تعارف کرده بود می گفت وخود را لعن می کرد.
گویی خسته ازحال وروز خود شده بود ودروجود تارگرفته ی خود بدنبال روزنه نوری می گشت.
دستانش را روبه آسمان گرفت وبا خود زمزمه ای کرد، از جای خود بلند شد وجعبه سیگارش را با لگد لِه کرد وبسوی روشنایی رفت…
قهرمان
امروزعلی قهرمان کشتی قراراست ازمسابقات آسیایی به همراه مربی خود به ایران بازگردد. درفرودگاه برادروخواهرعلی با پلاکاردهای خوش آمدگویی که دردست داشتند منتظر ورود برادرشان بودند.
مادرعلی زهرا خانوم با منقل واسپند که دردست داشت انتظار ورود پسرش را می کشید. درطرف دیگر فرودگاه چندتایی از دوستان علی نیز منتظر ورود دوست قهرمانشان بودند.
علی در مسابقات آسیایی مدال طلا گرفته بود و قصد داشت تا جایزه ی خود را به کودکان بی سرپرست هدیه کند.
او می خواست مرکزی برای کودکان بی سرپرست درمحله شان تاسیس کند. بالاخره بعداز چندساعتی انتظار هواپیما به زمین نشست و مسافران و قهرمان داستان ما پیاده شد. برادر و خواهرعلی وقتی چشمشان به علی افتاد، پلاکاردها را رها کرده و برادر خود را در آغوش کشیدند.
دوستان علی هم باحلقه های گل به استقبال قهرمان رفتند. بعداز مراسم استقبال و خوش آمدگویی، علی به همراه خانواده و دوستان راهی منزل شدند. وقتی به محله رسیدند،غوغایی در محله به پا بود…تعدادی از اهل محل باگل و شیرینی به استقبال قهرمان آمدند و او را بالای دست گرفتند و به داخل منزل بردند.
دایی علی گفت: الحمدلله امسال هم مدال طلا رو با خودت آوردی و کشورمون رو سربلند کردی. زهرا خانوم قرار بود به افتخار قهرمانی پسرش به مردم محله و اقوام شام بدهد.
صبح روز بعد علی به مسجدرفت و درمورد فکری که داشت با حاج محمد، متولی مسجد مشورت کرد و از او خواست تا چند خیر را به او معرفی کند. حاج محمد علی را به دوستان خود در امور خیریه معرفی کرد و از علی خواست تا با آنها همکاری کند تا بتواند به فکر خود جامعه عمل بپوشاند. علی به اداره امور خیریه رفت. ودر آنجا باچند خیرآشنا شد و درمورد فکرش با آنان صحبت کرد و فکر خود را برای آنان مطرح نمود.آنها هم با طرح علی موافق بودند اما درتعجب بودند که چرا این قهرمان می خواهد جایزه خود را در این راه صرف کند. یکی از آنها روبه علی کرد و گفت: راستی علی آقا چرا به فکرتشکیل خانواده نیستی…ازدواج هم یک کار خیر است !؟
علی درجواب گفت: من توی رفاه وآرامش باشم وعروسی بگیرم…اما عده ای بچه بی سرپرست شب کنار خیابان بخوابند.
علی سرانجام باخریدن ساختمانی بزرگ یک مرکزبرای نگهداری از کودکان بی سرپرست تاسیس کرد و ثابت کرد که در اجتماع نیز او یک قهرمان است…

از همین دسته:

(برای مشاهده تیتر ، نشانگر را یک ثانیه روی عکس نگه دارید)

مدیری.... photo_2016-02-07_15-17-41 6 (3)

6 دیدگاه

  • سلام از نحوه سریع و منظم پاسخ گویی شما بسیار ممنونم. شرمنده همش مزاحم میشم – – ببخشید میشه بپرسم منظورتان از کیفیت دقیقا چی هست؟آخه بنده علاقه بسیاری به داستان و ادبیات دارم مخصوصا ادبیات مردمی و سبک رئال.باتشکر منتظر جواب گرم شما هستم. ای کاش بخش شعر رو وسیع تر کنید و بخش مقاله ادبیات هم پرشاخه و پربار تربشه .

  • سلام من هرههفته مطالعه می کنم داستانهایی که می زنید کم جون هستند و درد مردم رو نمیگن .داستان باید هدف داشته باشه و برای مردم. منظورم این نبود که چند نویسنده در بامداد مشغول و یا درصف هستند منظورم انتشار آثاری بود که درد اجتماع و مردم رو میگن. به اون خاطر زیر این پست که یک داستان اجتماعی است نوشتم. سال قبل آثار بهتری منتشر می کردید از جواب شما ممنونم . همینجا جواب بدید

  • سلام من بامداد رو دو ساله که هر هفته میگیرم ومطالعه می کنم و از کیفیت کار شما راضی هستم.  کارهای آقای جودکی عالی هستند واقعا . می خواستم بپرسم که از این نویسنده بیرانوند مطلب دیگه چا پ نمی کنید. آخه قلم رک ساده و شیوای داره ممنون میشم اگه جواب بدید